خرید بک لینک
به نام تو....روزمرگی های من به نام تو.... به نام شبکه سکوتش در دل تاریکی می‌نشیندو ستاره‌ها گوشه‌ای از رازهای پنهان را نگاه می‌دارند.به نام اشککه بی‌صدا می‌چکددل را سبک می‌کندو خاطره‌ها را با جریان شب می‌شوید،تا صبح دوباره نفس بکشد.و به نام تــوکه دلیل نوشتن این واژه‌ها هستیچراغی در دل تاریکیو امیدی در جریان اشک‌ها...به نام توکه آمدنتمثل روشن شدن یک پنجره در دل کوچه‌ای خاموش است،و رفتنتمثل خاموش شدن آخرین ستارهدر آسمانی که هنوز دلش می‌خواست بیدار بماند.به نام توکه هر واژه‌ایپیش از آن‌که نوشته شو

برچسب: نویسنده: mahansamadyan تاريخ: سه شنبه 23 تير 1405 ساعت: 16:28

دریغا برفتند....روزمرگی های من دریغا برفتند....دریغا برفتند مردانِ ایلنه آوازِ کبک و نه بویِ چویلدلِ دشت خالی، هوا سرد و تلخنه آوای چَنگ و نه بانگِ سُهیلچو گردون بگردید و موسم گذشتنه برگی به شاخه، نه نوری به میلکجا رفت آن خنده‌های بلندکجا شد صفِ گرمِ مردانِ نیلمن و باد مانده، من و راهِ دورمن و داغِ کوچ و غمِ بی‌بدیلدلِ دشت خاموش، شب سرد و دیرنه آتش به سینه، نه بانگِ اصیلچو کوچِ بهاری ز خاطر پریدنه رنگی به چادر، نه شوری بی دلیل کجا رفت آن مردِ صحراشناسکه می‌خواند افسانه از رود و نیلکجا شد سوارانِ

برچسب: نویسنده: mahansamadyan تاريخ: سه شنبه 23 تير 1405 ساعت: 16:28

نه دنبال فتح جهان بودم...روزمرگی های من نه دنبال فتح جهان بودم...نه دنبال فتح جهان بودم، نه شیفتهٔ آینده‌های دور. من فقط گوشه‌ای می‌خواستم که در آن صدایم از لابه‌لای ترک‌های روزگار به خودم برگردد.پناهی کوچک، به اندازهٔ یک نفسِ بی‌هراس، جایی که بتوانم روحِ خسته‌ام را از میان دست‌های سردِ جهان آرام آرام پس بگیرم.گاهی آدم نه به دنبال نور می‌دود، نه به دنبال نجات؛ فقط می‌خواهد در سایه‌ای امن فراموش نکند که هنوز زنده استابزار وبمسترآمارگیر وبلاگابزار وبمسترابزار وبمستر

برچسب: نویسنده: mahansamadyan تاريخ: سه شنبه 23 تير 1405 ساعت: 16:28

باید صبر کردروزمرگی های من باید صبر کرد نسخه‌ی بهتر و زیباترخوب شدن، سفری آرام و طولانی‌ست؛نه در یک روز اتفاق می‌افتد،نه در یک هفته.گاهی ماه‌ها باید بگذرد،گاهی حتی سال‌ها.بعضی زخم‌ها با عجله خوب نمی‌شوند؛باید مدتی کنارشان زندگی کنی،گاهی زمین بخوری،گاهی گریه کنی،گاهی دوباره برخیزیو راهت را ادامه بدهی.اگر امروز هنوز حالت خوب نیست،این فقط یعنی هنوز در میانه‌ی مسیر ایستاده‌ای؛نه اینکه هرگز به مقصد نمی‌رسی.به خودت زمان بده…بهار هیچ‌وقت یک‌شبه نمی‌رسد،اما وقتی برسد،تمام شاخه‌های خشک را دوباره سبز می‌ک

برچسب: نویسنده: mahansamadyan تاريخ: سه شنبه 23 تير 1405 ساعت: 16:28

مرا در گلدانی دفن کنیدروزمرگی های من مرا در گلدانی دفن کنید «مرا در گلدانی دفن کنید جایی میانِ خاکِ نم‌خورده که ریشه‌ها نامِ مرا آهسته تکرار کنند.بگذارید باران از شانه‌هایم بالا برود و آفتاب از پیشانی‌ام جوانه بزند.شاید روزی برگی از دلم پنجره‌ای را روشن کند و جهان به اندازه‌ی شکفتنِ یک گل آرام شود.من از مرگ نمی‌ترسم از بی‌ثمر بودن می‌ترسم؛ پس مرا در گلدانی دفن کنید تا هر صبح کلمه‌ای تازه از خاکِ خاموشم سر برآورد.»ابزار وبمسترآمارگیر وبلاگابزار وبمسترابزار وبمستر

برچسب: نویسنده: mahansamadyan تاريخ: سه شنبه 23 تير 1405 ساعت: 16:28

باز آی...روزمرگی های من باز آی... بازآی…که چهارشنبه‌ها بی‌توبه بغضی طولانی بدل می‌شوندو خیالم بی‌حضور توکوچه‌کوچه دنبال ردّ قدم‌هایت می‌گردد.بازآی…که جهانِ من بی‌نفسِ توخاموش است و هر نسیمنامت را آهسته بر گوش دلم می‌خواند.من هنوز در همان نقطه‌ای ایستاده‌امکه آخرین‌بار لبخندت رابر چهره‌ی روز گذاشتی.هنوز چهارشنبه‌ها را به احترام آمدنتآهسته قدم می‌زنم تا شایدهوای دونفره‌مان دوباره جاری شود بر شانه‌های این دلتنگی.بازآی…که من تمام نبودنت را به شوق یک لحظه بودنتتحمل کرده‌ام.ابزار وبمسترآمارگیر وبلاگاب

برچسب: نویسنده: mahansamadyan تاريخ: سه شنبه 23 تير 1405 ساعت: 16:28

من از اهالی....روزمرگی های من من از اهالی....من از اهالی ای کاش‌های بی‌ثمرماگر تو خسته‌ای از من، من از تو خسته‌ترم.به هر طرف که قدم می‌گذارم، به بن‌بست می‌رسمتو در سکوتِ خود غرقی، من در شکستِ خود، خسته‌ترم میان ما نه شوقی مانده، نه حتی یک نفسِ گرمفقط دو سایه‌ایم که از هم، روزبه‌روز، دورترمنه شوقِ گفت‌وگویی مانده، نه حتی یک دلِ بی‌زخمتو در گریزِ بی‌دلیل، من در عبورِ بی‌اثر، خسته‌ترماگرچه نامِ هم بودیم، ولی به رسمِ هم نبودیمتو از حقیقتِ من دوری، من از خیالِ تو، شکسته‌ترمو هرچه بیشتر می‌گذرد، شب‌ها

برچسب: نویسنده: mahansamadyan تاريخ: سه شنبه 23 تير 1405 ساعت: 16:28

ترس از تنهایی نیستروزمرگی های من ترس از تنهایی نیست ترس از تنهایی نیست، تنهایی فقط سکوتی‌ست که آدم را با خودش روبه‌رو می‌کند. آخرِ راه، بارانی می‌بارد که خاک سردِ قبر را می‌شوید، اما ردّ قدم‌های ما در دلِ زمین می‌ماند. ما می‌رویم، و جهان بی‌هیچ مکثی به چرخیدن ادامه می‌دهد. تنهایی پایان نیست، فقط لحظه‌ای‌ست که آدم می‌فهمد چقدر دلش می‌خواست کسی صدایش را بشنود.ابزار وبمسترآمارگیر وبلاگابزار وبمسترابزار وبمستر

برچسب: نویسنده: mahansamadyan تاريخ: سه شنبه 23 تير 1405 ساعت: 16:28

کودکی ام قصه دردروزمرگی های من کودکی ام قصه دردکودکی‌ام قصه‌ی دردجوانی‌ام پاییزِ سردساقه و برگم شده زرد در دلِ این باغِ خاموشمی‌رسد آوازِ به گوشمی‌کشد از خاکم آغوش شاید از این ریشه‌ی پیرباز بروید سبزه‌ی دیرگرچه جهان باشد دلگیر باد اگرچه بی‌مروّت استشاخه‌هایم را شکسته‌ستباز اما در دلم امیدست شاید اگر باران رسداین دل ترک‌خورده شکفددوباره از نو برگ دهد شب اگرچه بر تنم ریختنورِ مهتاب از من آموختکه زخم‌ها هم روزی می‌سوخت شاید اگر صبحی رسداین غبار از من بپَرَددوباره باغم جان بگیرد خاک اگرچه خست

برچسب: نویسنده: mahansamadyan تاريخ: سه شنبه 23 تير 1405 ساعت: 16:28

فقط خواستم زندگی'>زندگی را زندگی کنم ....روزمرگی های من فقط خواستم زندگی را زندگی کنم ....نه شاعر بودن را خواستمکه اندوهم را در قافیه‌ای تنگ زندانی کنم،نه نویسنده بودن راکه دردهایم را به واژه‌های فرسوده بسپارم.نقاش نبودمتا زخم‌ها را با رنگی آرام کنم،عکاس هم نهتا لحظه‌های گریزان را در قابِ سردِ زمان حبس کنم.من فقطپیش از آن‌که روزها بی‌صدا پیر شوند،پیش از آن‌که دیر شود،می‌خواستمبی‌هیچ هنر،بی‌هیچ نام،خودِ زندگی رازندگی کنم.ابزار وبمسترآمارگیر وبلاگابزار وبمسترابزار وبمستر

برچسب: نویسنده: mahansamadyan تاريخ: سه شنبه 23 تير 1405 ساعت: 16:28

صفحه بندی